1-صبح رای بدهید تا به بهانه پر بودن حوزه یا تمام شدن تعرفه ی رای پشت در حوزه ی رای گیری نمانید آخر شب.
2-کارت ملی و شناسنامه هر دو ضروری است . با خود دو خودکار سالم ببرید و یکی را بدهید به غریبه ولی همرنگ بنفش مان. انتخابات شورای شهر تهران را جدی بگیرید که وقتی تحریم کردیم نتیجه اش شد:شهرداری احمدی نژاد.
3- عده ای گفته اند از تعرفه ی خود با موبایل عکس بگیرید. اگر شد ضرر که نداره.
4-فردا هم روز خدا است بلکه در ناهار فامیلی ظهر جمعه یا صف سینما یا پیاده روی در پارک رای تازه ای به موج ما اضافه کردید.
5- بعد از چهار سال نشان بدهیم که کماکان زنده ایم و فراموش نکردیم و دست از تلاش برنمی داریم و ناامید هم نمی شویم. امید بذر هویت ما است. نتیجه هر چه باشد شنبه ما برنده ایم.
6- ممنون ام. ما بیشماریم.
1- دلم گرفته از اول خرداد؛ از هجوم خاطرات تلخ خرداد. به قول نامجو خاطره خود کلانتر روح است. امروز خواندم همسر عما.د بهاو.ور، شناسنامه اش را برده او.ین که او رای بدهد. آقای بهاو.ر بیش از سه سال است که گوشه زندان است. من چه کاره ام که بخواهم بهش بگم رای بده یا نه؟ تاج.زا.ده از داخل اوین می خواهد به رو.حانی رای بدهد.
2- از خودم می پرسم نسل ما چه طور موج سبز را ایجاد کرد؟ گمان ام چون ما تجربه ی خوش دوم خرداد را داشتیم. ما چند بار طعم پیروزی در انتخابات را چشیده بودیم. ما تلخی تحریم انتخابات سال 84 را هم بعدن چشیدیم. دولت مهرورز احمدی. نژاد مزه ی زهر هلاهل داشت. من رای می دهم تا کسی نتواند مقام ریاست جمهوری را از قانون اساسی ایران حذف کند. تا نسل جوان تر از من هم سر صندوق تنها نباشند. آنها برای ناامیدی هنوز خیلی جوان اند.
3- فرض می کنم رای ام را می خورند به احتمال 99 درصد. اوضاع بد است."رای دادن" من که باعث بدتر شدن اوضاع نمی شود. چرا رای ندهم؟
رای ام را می خوانند به احتمال 1 درصد. رای دادن من می تواند به بهتر شدن اوضاع کمک کند. کاش رای تو هم پشت رای من باشد. رای ندادن من حاصل اش پشیمانی است. سال 84 را یادم هست.
4- به هزار دلیلی از قالی. باف می ترسم. این آدم یک جاه طلب بی نظیر است. در فیلم دوم اش به بهانه ی برادر شهید اش های های گریه کرد. برادر اش را کرد نردبان. من آدمی که شهدا را خرج می کند دوست ندارم. چند نفر را می شناسم که در شهرداری با این آدم کار کرده اند و اخراج شده اند. این چند خط را بخوانید. من در گاز انبر گیر کرده ام که بدانم چه وحشتی دارد از دو طرف باتوم به دست ها بریزند سر آدم.
5- از جلیلی بیشتر می ترسم. آدمی است که خودش را زده به ندیدن. او معتقد است وضع مملکت خوب است و باید همین طور مقاومت کرد. واقعن که !!! خدا به ما رحم کند. می گه مهمترین و محوری ترین نقش زن مادری است. یادشان رفته مادر در همین حکومت بخواهد اگر طلاق بگیرد دادگاه نقش اش را در حد یک ملاقات در هفته کاهش می دهد.
6- کاش جمعه باز با هم باشیم. تنها گذراندن عصر جمعه سخت است. من می دانم غروب شنبه هم آسان نخواهد بود. با هم باشیم. آینده مال ما است قانون بیولوژی می گوید آدم ها حدود 90 سالگی می میرند. ما اما جوان ایم هنوز. امید بذر هویت ما است.
گفتم: اگر مست نبودی بعد از آن دعوا زنگ نمیزدی به من.
- چه دعوایی؟ من دعوا ندارم با تو. چی میگی؟
-دیدی گفتم مستی. یادت نیست؟! چهار شنبه گفتی هیچ نظر خاصی در مورد من نداری و صرفن چون باهوش ام با من معاشرت میکنی؟ گفتی پسر هم بودم فرق نمیکرد برات. بعد من گفتم به هر رفیق مذکر ات سه و نیم صبح زنگ بزنی اگر تلفن را برداره جز ..کش گفتن هیچ معاشرت خاصی باهات نمی کنه. تو از حرف ام خوش ات نیامد و بعدش دیگه دوا مون شد.
- اون شب هم خیلی مست بودم . تو ببخش.
برچسبها: روابط پیچیده
به باور من زن یا مردی که بگوید" هر چی تو بگی" یک بازنده ی احمق است؛ آدمی است که با آغوش باز به سمت بردگی و تحقیر می رود. "هر چی تو بگی" یعنی چه؟ من باید بگم چی بخور، کی بشاش، چی بپوش، چی نگو؟ شعور خودت پس چه ؟
فهرستی در سرم بود که چرا مطلوب من نیست:
چاق بود؛ در لباس پوشیدن بی سلیقه بود هرچند سعی می کرد با کراوات زدن این بی سلیقگی را جبران کند ولی به طرز اسفباری اصلن نمی دانست چه لباسی مناسب کجا است، چاپلوس بود در حدی که حتا به گارسون رستوران می گفت قربون شما؛ با پدر و مادر اش زندگی می کرد در سی و چند سالگی؛ هیچی در مورد هنر به خصوص ادبیات و سینما نمی دانست؛ روزی چهار پنج بار در فیض بوق با من سلام علیک می کرد و توقع داشت من هم هر بار با رغبت به سوالات تکراریِ "چه طوری؟ خوبی؟ چه خبر؟ " جواب بدهم ، وقتی تلفن می زد تا جواب نمی دادم به زنگ زدن ادامه می داد؛ کنار او شاد نبودم؛ در ملاقات دوم خسته کننده شد، حرفی نداشتیم جز بحث های سیاسی و اقتصادی.
گفت: تو خیلی به من محبت کرده ای. من چه کار کنم؟
گفتم: از مردی که رابطه را این طور ببیند که من دارم به او "لطف" می کنم و او باید جوری جبران کند بیزارم. (خیلی خودم را کنترل کردم که نگفتم:احساس فاحشه بودن بهم دست می ده کنار چنین مردی)
- نمی فهمم منظور ات را؟
- دقیقن مشکل این است تو منظور مرا نمی فهمی.
------------------------------------
هنوز هم چند روز یک بار در فیض بوق ...
دیروز یادگرفتم که چه طور خودم را از دید او پنهان کنم در فیض بوق. ببینید آدم را به چه کار ها وامی دارید شما آقایان عزیز.
برچسبها: روابط ساده
2-وای بر آن که فیلم فهرست شیندلر را ندیده است! هزاران و بلکه میلیون ها انسان به جرم یهودی بودن در جریان جنگ دوم جهانی قتل عام شدند. شیندلر سرمایه دار آلمانی که جان تعداد اندکی انسان یهودی تبار را به بهانه کارگری در کارخانه هاش از دولت نازی خرید، قدیس نبود. از نظر من قدیس وجود ندارد. هر کسی اما می تواند "کمتر بد" باشد.
3-مطمئن ام هرگز از تلویزیون رسمی ایران نخواهم شنید که ای وای مردم رای ندادند و مشروعیت مان بر باد رفت. واقعیت این است که چه رای بدهم چه ندهم، من/ما جز آمار رای دهنده ها خواهیم بود. احتمال ضعیفی وجود دارد که اگر به کسی رای بدهم که کمتر ازش بدم می آید(مثلن رو.حانی) بر اساس جنگ بر سر قدرت بین هشت نامزد باقیمانده شاید کسی که من ازش می ترسم(جل.لی) روی کار نیاید. این امید ضعیف است ولی من به آن چنگ می زنم.
4- ما نسلی هستیم که در اوج ناامیدی دوم خرداد را ساختیم. نمی خواهم بی مقاومت تسلیم بشوم. اگر رای بدهم هیچ چیز را از دست نمی دهم.
5- هیچ توصیه ای ندارم.
2- بهاره زن آقای "ب " در سی و سه سالگی پس از نه سال زندگی مشترک و یک بچه به طلاق فکر می کند. فرهاد دوست آقای "ب" از من کمک می خواهد که چطور میشود بهاره را به ادامهی زندگی راضی کرد. حرفی که بر زبان نمی آید این است که بهاره از رابطه ی جسمی با شوهر اش ناراضی است، متنفر است حتا. فرهاد می گوید بهاره باید عاقل باشد و به آینده فکر کند؛ چرا که ده سال دیگر بهاره یک زن یائسه است که دیگر کسی نگاه اش نمی کند.
3- به فرهاد گفتم من حال ام از شنیدن جمله ی تو به هم می خورد. گفتم خانم مدونا گمان ام پنجاه ساله است ولی ماشالله عین قالی کرمون. گفتم به نظرم با استدلال تو همان بهتر که بهاره که به نظر تو ده سال دیگر بیشتر وقت ندارد، زودتر برود کنار مردی بخوابد که خودش می پسندد بلکه در زندگی اش مدت کوتاهی لذت هم برده باشد. شاید شوهر بعدی اش فکر نکند مرد پنجاه و چند ساله دارد خیلی لطف و از خود گذشتگی می کند اگر به زنی حدود چهل سال رضایت بدهد. فرهاد شوکه شده از لحن من.
5- در انتخابات ریاست جمهوری شیخی از نامزد شدن گروهی زن تعجب می کند و آن ها را تشبیه می کند به کسانی که در ده راه شان نمی دهند و سراغ کدخدا را می گیرند. آقای ب و دوستان اش هم تعجب کرده اند که آیا لذت بردن هم جز حقوق زن است و ما نمی دانستیم؟
برچسبها: عجایب الموجودات و غرایب المخلوقات
هنوز هم چشمای تو مثل شبای پر ستاره است،
هنوز هم بودن تو برام مثل عمر دوباره است؛
هنوز ام وقتی میخندی دل ام از شادی .....
-چی بود بقیه اش؟
من فکر میکنم زنها وقتی میخواهند به چیزی فکر نکنند آواز می خوانند؛ همین طور وقتی خیلی شاد اند مثلن روز عروسی نوهشان یا وقتی خیلی دلشان گرفته: موقع تماشای عکسهای قدیمی یا وقت بستن چمدان مردی که معلوم نیست کی برمیگردد یا اصلن برمیگردد یا نه. داشتیم در آشپزخانهاش شام درست می کردیم.
-یادم نیست باقیاش رو.
- میدونستی مردهایی که آشپزی کنند خیلی جذابتر اند.
- شرمنده می فرمایید. شاگردی میکنیم.
- یادته بار اول که آمدم خانهات؟
-اون مبل قدیمیها را داشتم هنوز. نشستی رو دسته ی مبل بین من و نوید.
وسط تکه کردن گوجه قرنگی ها پک می زنم به سیگار.
-یادته بد ات میآمد تو خونه ات سیگار بکشیم. بار اول که گذاشتی من تو اتاق سیگار بکشم زمستون بود. تولد پگاه بود. تو بالکن داشتم می لرزیدم. خودت آمدی صدام کردی.
- برف می آمد خب.
-یه برف اساسی هم نیومد امسال. یه زمانی چه قدر دوست ات داشتم.
-می دونم.
- پس حواسات بود.
- خر که نبودم. حوصلهی عاشقی نداشتم. حال ام بد بود. تو حیف میشدی.
- دیگه گذشته.
-اینم میدونم.
-کجا میری؟
- یه سر به سیخها بزنم.
صداش از بالکن می آید:
هنوز هم وقتی می خندی دل ام از شادی می لرزه
هنوز هم با تو نشستن به همه دنیا می ارزه...
نمیدانم دلاش میخواهد صدای اش را بشنوم یا فکر میکند نمیشنوم. نمیدانم مردها کی میزنند زیر آواز.
برچسبها: روابط پیچیده