تنهایی رقصیدن

سعی می کنم دروغ نگویم- تمام حقیقت را هیچ وقت نمی شود گفت.


دلا دیدی که خورشید از شب سرد
چو آتش سر ز خاکستر برآورد
زمین و آسمان گلرنگ و گلگون
جهان دشت شقایق گشت ازین خون
نگر تا این شب خونین سحر کرد
چه خنجرها که از دلها گذر کرد
ز هر خون دلی سروی قد افراشت
ز هر سروی تذروی نغمه برداشت
صدای خون در آواز تذرو است
دلا این یادگار خون سرو است


+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد ۱۳۹۲ساعت 18:1  توسط دختره  | 

به روحانی رای می دهم به هزار دلیل از همه مهم تر حفظ امید و اتحادمان. با بغض در گلو به یاد مردی که تسلیم نشد.

1-صبح رای بدهید تا به بهانه پر بودن حوزه یا تمام شدن تعرفه ی رای پشت در حوزه ی رای گیری نمانید آخر شب.

2-کارت ملی و شناسنامه هر دو ضروری است . با خود دو خودکار سالم ببرید و یکی را بدهید به غریبه ولی همرنگ بنفش مان. انتخابات شورای شهر تهران را جدی بگیرید که وقتی تحریم کردیم نتیجه اش شد:شهرداری احمدی نژاد.

3- عده ای گفته اند از تعرفه ی خود با موبایل عکس بگیرید. اگر شد ضرر که نداره.

4-فردا هم روز خدا است بلکه در ناهار فامیلی ظهر جمعه یا صف سینما یا پیاده روی در پارک رای تازه ای به موج ما اضافه کردید.

5- بعد از چهار سال نشان بدهیم که کماکان زنده ایم و فراموش نکردیم و دست از تلاش برنمی داریم و ناامید هم نمی شویم. امید بذر هویت ما است. نتیجه هر چه باشد شنبه ما برنده ایم.

6- ممنون ام. ما بیشماریم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد ۱۳۹۲ساعت 20:53  توسط دختره  | 

خلاصه حرف ام اینکه کاش به دکتر حسن روحانی رای بدهید که صدای شجریان را دوست دارد و دست کم نمی گوید دانشگاه ها را باید "تک جنسیتی" کرد. اگر شما هم همین تصمیم را گرفته اید که فی الفور وبلاگ خوانی را ول کنید و همین حالا به چهار پنج نفر دوست و فامیل و آشنا زنگ بزنید و قانع شان کنید به رای دادن به اصلاحات. به تلاش برای تغییر روند حاکم.

1- دلم گرفته از اول خرداد؛ از هجوم خاطرات تلخ خرداد. به قول نامجو خاطره خود کلانتر روح است. امروز خواندم همسر عما.د بهاو.ور، شناسنامه اش را برده او.ین که او رای بدهد. آقای بهاو.ر بیش از سه سال است که گوشه زندان است. من چه کاره ام که بخواهم بهش بگم رای بده یا نه؟ تاج.زا.ده از داخل اوین می خواهد به رو.حانی  رای بدهد.

2- از خودم می پرسم نسل ما چه طور موج سبز را ایجاد کرد؟ گمان ام چون ما تجربه ی خوش دوم خرداد را داشتیم. ما چند بار طعم پیروزی در انتخابات را چشیده بودیم. ما تلخی تحریم انتخابات سال 84 را هم بعدن چشیدیم. دولت مهرورز احمدی. نژاد مزه ی زهر هلاهل داشت. من رای می دهم تا کسی نتواند مقام ریاست جمهوری را از قانون اساسی ایران حذف کند. تا نسل جوان تر از من هم سر صندوق تنها نباشند. آنها برای ناامیدی هنوز خیلی جوان اند.

3- فرض می کنم رای ام را می خورند به احتمال 99 درصد. اوضاع بد است."رای دادن" من که باعث بدتر شدن اوضاع نمی شود. چرا رای ندهم؟
رای ام را می خوانند به احتمال 1 درصد. رای دادن من می تواند به بهتر شدن اوضاع کمک کند. کاش رای تو هم پشت رای من باشد. رای ندادن من حاصل اش پشیمانی است. سال 84 را یادم هست.

4- به هزار دلیلی از قالی. باف می ترسم. این آدم یک جاه طلب بی نظیر است. در فیلم دوم اش به بهانه ی برادر شهید اش های های گریه کرد. برادر اش را کرد نردبان. من آدمی که شهدا را خرج می کند دوست ندارم. چند نفر را می شناسم که در شهرداری با این آدم کار کرده اند و اخراج شده اند. این چند خط را بخوانید.  من در گاز انبر گیر کرده ام که بدانم چه وحشتی دارد از دو طرف باتوم به دست ها بریزند سر آدم.

5- از جلیلی بیشتر می ترسم. آدمی است که خودش را زده به ندیدن. او معتقد است وضع مملکت خوب است و باید همین طور مقاومت کرد. واقعن که !!! خدا به ما رحم کند. می گه  مهمترین و محوری ترین نقش زن مادری است. یادشان رفته مادر در همین حکومت بخواهد اگر طلاق بگیرد دادگاه نقش اش را در حد یک ملاقات در هفته کاهش می دهد.

6- کاش جمعه باز با هم باشیم. تنها گذراندن عصر جمعه سخت است. من می دانم غروب شنبه هم آسان نخواهد بود. با هم باشیم. آینده مال ما است قانون بیولوژی می گوید آدم ها حدود 90 سالگی می میرند. ما اما جوان ایم هنوز. امید بذر هویت ما است.


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد ۱۳۹۲ساعت 23:42  توسط دختره  | 

پرسید: امروز پشت تلفن از کجا فهمیدی مست ام؟

گفتم: اگر مست نبودی بعد از آن دعوا زنگ نمی‏‎زدی به من. 

- چه دعوایی؟ من دعوا ندارم با تو. چی می‏‏‎گی؟

-دیدی گفتم مستی. یادت نیست؟! چهار شنبه گفتی هیچ نظر خاصی در مورد من نداری و صرفن چون باهوش ام با من معاشرت می‎کنی؟ گفتی پسر هم بودم فرق نمی‏‎کرد برات. بعد من گفتم به هر رفیق مذکر ات سه و نیم صبح زنگ بزنی اگر تلفن را برداره جز ..کش گفتن هیچ معاشرت خاصی باهات نمی کنه. تو از حرف ام خوش ‏ات نیامد و بعدش دیگه دوا مون شد.

- اون شب هم خیلی مست بودم . تو ببخش.



برچسب‌ها: روابط پیچیده
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد ۱۳۹۲ساعت 15:4  توسط دختره  | 

رابطه ام با مرد کوتاه بود. خیلی زود دریافتم ازش زیاد خوش ام نمی آید هر چند سال ها دورادور همدیگر را می شناختیم؛ البته این شناخت دورادور به درد لای جرز دیوار هم نمی خورد. نیمی از همان رابطه  کوتاه هم معطل بودم که چه طور بگویم که نمی خواهم اش. سربسته گفتم که بیش از آن متفاوت ایم که بتوانیم معاشرت کنیم. گفت: عوض می شوم،بهتر می شوم، اصلن هر چی تو بگی.

به باور من زن یا مردی که بگوید" هر چی تو بگی" یک بازنده ی احمق است؛ آدمی است که با آغوش باز به سمت بردگی و تحقیر می رود. "هر چی تو بگی" یعنی چه؟ من باید بگم چی بخور، کی بشاش، چی بپوش، چی نگو؟ شعور خودت پس چه ؟

فهرستی در سرم بود که چرا مطلوب من نیست:

چاق بود؛ در لباس پوشیدن بی سلیقه بود هرچند سعی می کرد با کراوات زدن این بی سلیقگی را جبران کند ولی به طرز اسفباری اصلن نمی دانست چه لباسی مناسب کجا است، چاپلوس بود در حدی که حتا به گارسون رستوران می گفت قربون شما؛ با پدر و مادر اش زندگی می کرد در سی و چند سالگی؛ هیچی در مورد هنر به خصوص ادبیات و سینما نمی دانست؛  روزی چهار پنج بار در فیض بوق با من سلام علیک می کرد و توقع داشت من هم هر بار با رغبت به سوالات تکراریِ "چه طوری؟ خوبی؟ چه خبر؟ " جواب بدهم ، وقتی تلفن می زد تا جواب نمی دادم به زنگ زدن ادامه می داد؛ کنار او شاد نبودم؛ در ملاقات دوم خسته کننده شد، حرفی نداشتیم جز بحث های سیاسی و اقتصادی. 

گفت: تو خیلی به من محبت کرده ای. من چه کار کنم؟

گفتم: از مردی که رابطه را این طور ببیند که من دارم به او "لطف" می کنم و او باید جوری جبران کند بیزارم. (خیلی خودم را کنترل کردم که نگفتم:احساس فاحشه بودن بهم دست می ده کنار چنین مردی)

- نمی فهمم منظور ات را؟

- دقیقن مشکل این است تو منظور مرا نمی فهمی. 

------------------------------------

هنوز هم چند روز یک بار در فیض بوق ...

دیروز یادگرفتم که چه طور خودم را از دید او پنهان کنم در فیض بوق. ببینید آدم را به چه کار ها وامی دارید شما آقایان عزیز.



برچسب‌ها: روابط ساده
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد ۱۳۹۲ساعت 17:1  توسط دختره  | 

1-سریال ارتش سری یادتان هست؟ درباره فرانسه و بلژیک تحت اشغال آلمان نازی بود. شخصیت ناتالی را چی یادتان هست؟ زنی که در واقع روسپی بود و به لطف سانسور صدا و سیمای ایران پیشخدمت شده بود و معلوم نبود چرا این پیشخدمت سر میز آلمان ها می نشیند و با آنها غذا می خورد. چه کسی بهتر از یک روسپی برای جاسوسی؟ با پایان جنگ مردم خشمگین فرانسه بسیاری از زنان روسپی را به تاوان هماغوشی با اشغالگرهای آلمانی کتک زدند و سرشان را تراشیدند. هرچند بعضی از این زنان بعدها به پاس همکاری با نهضت مقاومت مدال افتخار گرفتند. برای قضاوت پیش از کتک زدن و فحش دادن باید درنگ کرد. فقط تاریخ است که به طرز بی رحمانه ای درست قضاوت خواهد کرد.

2-وای بر آن که فیلم فهرست شیندلر را ندیده است! هزاران و بلکه میلیون ها انسان به جرم یهودی بودن در جریان جنگ دوم جهانی قتل عام شدند. شیندلر سرمایه دار آلمانی که جان تعداد اندکی انسان یهودی تبار را به بهانه کارگری در کارخانه هاش از دولت نازی خرید، قدیس نبود. از نظر من قدیس وجود ندارد. هر کسی اما می تواند "کمتر بد" باشد.

3-مطمئن ام هرگز از تلویزیون رسمی ایران نخواهم شنید که ای وای مردم رای ندادند و مشروعیت مان بر باد رفت. واقعیت این است که چه رای بدهم چه ندهم، من/ما جز آمار رای دهنده ها خواهیم بود. احتمال ضعیفی وجود دارد که اگر به کسی رای بدهم که کمتر ازش بدم می آید(مثلن رو.حانی) بر اساس جنگ بر سر قدرت بین هشت نامزد باقیمانده شاید کسی که من ازش می ترسم(جل.لی) روی کار نیاید. این امید ضعیف است ولی من به آن چنگ می زنم.

4- ما نسلی هستیم که در اوج ناامیدی دوم خرداد را ساختیم. نمی خواهم بی مقاومت تسلیم بشوم. اگر رای بدهم هیچ چیز را از دست نمی دهم. 

5- هیچ توصیه ای ندارم. 


+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد ۱۳۹۲ساعت 23:40  توسط دختره  | 

1-بچه که بودم طلاق به نظرم بسیار دور و نادر بود. خانواده‏‏‎ی پدری ام تبریزی هستند و  و کلکسیون بی همتایی اند از زن و شوهرهایی که ظاهرن شباهتی با هم ندارند ولی عاشقانه دارند زندگی می کنند و بلاهای پی در پی روزگار را کنار هم دوام آورده اند. نگویید که دلیل اش فقط بساز بودن زن های ترک است. اصلن یکی از نقشه‎های من برای پولدار شدن این است که کتابی بنویسم با عنوان "اصول ازدواج موفق از نظر طبقه ی متوسط تبریزی تبار" و  یک فصل اش را این طور شروع کنم :"مادربزرگ من یک عمر چشم در چشم پسرهاش گفت قدر زن هاتان را بدانید که از سر شما زیاد اند.". مادربزرگ ام قهرمان اولین رمانی که می نویسم.

2-  بهاره زن آقای "ب " در سی و سه سالگی پس از نه سال زندگی مشترک  و یک بچه به طلاق فکر می کند. فرهاد دوست آقای "ب" از من کمک می خواهد که چطور می‎شود بهاره را به ادامه‎ی زندگی راضی کرد. حرفی که بر زبان نمی آید این است که بهاره از رابطه ی جسمی با شوهر اش ناراضی است، متنفر است حتا. فرهاد می گوید بهاره باید عاقل باشد و به آینده فکر کند؛ چرا که ده سال دیگر بهاره یک زن یائسه است که دیگر کسی نگاه اش نمی کند.

3- به فرهاد گفتم من حال ام از شنیدن جمله ی تو به هم می خورد. گفتم خانم مدونا گمان ام پنجاه ساله است ولی ماشالله عین قالی کرمون. گفتم به نظرم با استدلال تو همان بهتر که بهاره که به نظر تو ده سال دیگر بیشتر وقت ندارد، زودتر برود کنار مردی بخوابد که خودش می پسندد بلکه در زندگی اش مدت کوتاهی لذت هم برده باشد. شاید شوهر بعدی اش  فکر نکند مرد پنجاه و چند ساله  دارد خیلی لطف و از خود گذشتگی می کند اگر به زنی حدود چهل سال رضایت بدهد. فرهاد شوکه شده از لحن من.


4- زن ها در ایران زود پیر می شوند. گمان ام آخر اش بهاره از ترس از دست دادن حضانت پسر اش طلاق نگیرد.


 5- در انتخابات ریاست جمهوری شیخی از نامزد شدن گروهی زن تعجب می کند و آن ها را تشبیه می کند به کسانی که در ده راه شان نمی دهند و سراغ کدخدا را می گیرند. آقای ب و دوستان اش هم تعجب کرده اند که آیا لذت بردن هم جز حقوق زن است و ما نمی دانستیم؟



برچسب‌ها: عجایب الموجودات و غرایب المخلوقات
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد ۱۳۹۲ساعت 18:14  توسط دختره  | 


 هنوز هم چشمای تو مثل شبای پر ستاره است، 

هنوز هم بودن تو برام مثل عمر دوباره است؛

 هنوز ام وقتی می‏خندی دل ام از شادی .....

-چی بود بقیه‏ اش؟

 من فکر می‎کنم زن‏ها وقتی می‎خواهند به چیزی فکر نکنند آواز می‏ خوانند؛ همین طور وقتی خیلی شاد اند مثلن روز عروسی نوه‎شان یا وقتی خیلی دل‏شان گرفته: موقع تماشای عکس‎های قدیمی یا وقت بستن چمدان مردی که معلوم نیست کی برمی‎گردد یا اصلن برمی‎گردد یا نه. داشتیم در آشپزخانه‎اش شام درست می‏ کردیم.

-یادم نیست باقی‎اش رو.

- می‎دونستی مردهایی که آشپزی کنند خیلی جذاب‏تر اند.

- شرمنده می‏ فرمایید. شاگردی می‎کنیم.

- یادته بار اول که آمدم خانه‎ات؟

 -اون مبل قدیمی‎ها را داشتم هنوز. نشستی رو دسته ی مبل بین من و نوید. 

وسط تکه کردن گوجه قرنگی ها پک می زنم به سیگار.

-یادته بد ات می‎آمد تو خونه ‎ات سیگار بکشیم. بار اول که گذاشتی من تو اتاق سیگار بکشم زمستون بود. تولد پگاه بود. تو بالکن داشتم می ‏لرزیدم. خودت آمدی صدام کردی. 

- برف می آمد خب.

-یه برف اساسی هم نیومد امسال. یه زمانی چه قدر دوست‏ ات داشتم. 

-می‏ دونم.

- پس حواس‎ات بود.

- خر که نبودم. حوصله‎ی عاشقی نداشتم. حال ام بد بود. تو حیف می‎شدی.

- دیگه گذشته.

-اینم می‎دونم.

-کجا می‎ری؟

- یه سر به سیخ‎ها بزنم.

صداش از بالکن می‏ آید: 

هنوز هم وقتی می‏ خندی دل ام از شادی می‏ لرزه

هنوز  هم با تو نشستن به همه دنیا می‏ ارزه... 


نمی‎دانم دل‏اش می‎خواهد صدای‏ اش را بشنوم یا فکر می‎کند نمی‎شنوم. نمی‎دانم مردها کی می‎زنند زیر آواز.




برچسب‌ها: روابط پیچیده
+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد ۱۳۹۲ساعت 2:41  توسط دختره  |