کامپیوتر ام به قول شیرازی ها پکید*. با لب تاپ ام هم هنوز خو نکرده ام. روزهای عجیبی را گذرانده ام. جراحی پدرم فعلن به خیر گذشته است. در بیمارستان شما ساعات طولانی بیکاری دارید که به مرگ و یه مفهوم مبهم زندگی فکر کنید. من بیش از همیشه دریافتم که چه قدر در این دنیا تنها هستم و فامیل اعم از عمه و عمو به درد لای جرز دیوار هم نمی خورند. به نظر پدرم حماقت کرده که زمانی کل درامد و زندگی اش را گذاشته پای این خواهر و برادرهای اش. من هم حماقت کردم که تا حالا آدم حساب کرده ام شان؛ به همین صراحت. صرفن منت احوال پرسی های تلفنی شان و کمک های نخواسته و نکرده را بر سر ما می نهند و بس. در اسباب کشی پارسال یک کدام شان نیامد یک قاشق چایخوری برای من جابه جا کند. فقط مشتی تعارف و نصیحت حواله ام کردند و می کنند. خدا این رفاقت ها را برای ما نگه دارد. آدم فقط می تواند به تعداد انگشت شماری از دوستان اش تکیه کند و بس. باقی دوستان هم صرفن همراه روز خوشی و آسودگی اند.
امروز دو نفر جوان بیست و دو -سه ساله در خانه هنرمندان بر دار کشیده شدند به جرم چاقو کشی و نه به جرم قتل یا تجاوز. کاش روزی بشود ما هنر را ببریم به محله های جرم خیز نه که دار را بیاورند به خانه ی هنرمندان روزی که این همه فقر فراگیر نیاشد در کنار ثروت های انباشته.
* آیا آدم خیلی مطمئنی را می شناسید که بیاید خانه ی ما یا من بروم پیش اش و یک بار یاد بگیرم با کامپیوتر پکیده چه باید کرد؟؟ ماهیگیری یادم بدهد؟