تنهایی رقصیدن

سعی می کنم دروغ نگویم- تمام حقیقت را هیچ وقت نمی شود گفت.

 دل‏ام برای وبلاگ قدیم‏ام تنگ شده. کلی خواننده داشتم . من‏ِ ِ الاغ! عاقبت نوشتن در پرشین بلاگ بهتر از این نمی شود. دارم با لب تاپ ام تایپ می کنم. درست اش لب تاپ است یا لپ تاپ؟ اسم لپ تاپ ام شادی است. شادی اسم همکلاسی دبستان ام بود که باهوش بود و زد در کار المپیاد علمی و پزشکی خواند و مثل هر ایرانی زیادی موفق شنیده ام مهاجرت کرده. پدر و مادرش هم پزشک بودند. من بهش حسودی می کردم. گمانم من هم به قدر او باهوش بودم ولی مادری نداشتم که بخوردم کتاب های علمی بدهد یا پنجم دبستان بهم مثلث خیام-پاسکال یاد بدهد. در امتحان استعدادهای درخشان قبول نشدم در حالی که نظریات پیاژه در مورد هوش را در پنجم دبستان خوانده بودم. من رمان می خواندم  و کسی با رمان خواندن موفق نمی شود.

چرا می نویسم؟ چه کنم؟ مملکت را گه فراگرفته و عن قریب است در گه غرق شویم. برای نوشتن همین جمله ممکن است روزی سر مرا به زور در کاسه ی توالت فرنگی حاوی گه فرو برند. چه عجیب پس اوین توالت فرنگی هم دارد؟! آقای قاضی م دیروز دستگیر و امروز آزاد شد. قاضی م نور چشمی و قوی است. پارتی دارد،پارتی داشتن برای ادامه ی حیات و حفظ سلامت در ایران ضروری است. قاضی که یک شب بیشتر در زندان نمی ماند. برای آرامش مملکت ضرر دارد. زندان جای دانشجو است و روزنامه‏نگار. اگر دانشجو روزنامه‏نگار هم بود که اصلن نفس‏‏کش اضافی است.

برم مرغ را بیاندازم در زودپز. با این گرانی هر روز بدتر از دیروز شاید سال بعد نتوانیم مرغ بخوریم. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن ۱۳۹۱ساعت 15:36  توسط دختره  | 

کامپیوتر ام به قول شیرازی ها پکید*. با لب تاپ ام هم هنوز خو نکرده ام. روزهای عجیبی را گذرانده ام. جراحی پدرم فعلن به خیر گذشته است. در بیمارستان شما ساعات طولانی بیکاری دارید که به مرگ و یه مفهوم مبهم زندگی فکر کنید. من بیش از همیشه دریافتم که چه قدر در این دنیا تنها هستم و فامیل اعم از عمه و عمو به درد لای جرز دیوار هم نمی خورند. به نظر پدرم حماقت کرده که زمانی کل درامد و زندگی اش را گذاشته پای این خواهر و برادرهای اش. من هم حماقت کردم که تا حالا آدم حساب کرده ام شان؛ به همین صراحت. صرفن منت احوال پرسی های تلفنی شان و کمک های نخواسته و نکرده را بر سر ما می نهند و بس. در اسباب کشی پارسال یک کدام شان نیامد یک قاشق چایخوری برای من جابه جا کند. فقط مشتی تعارف و نصیحت حواله ام کردند و می کنند. خدا این رفاقت ها را برای ما نگه دارد. آدم فقط می تواند به تعداد انگشت شماری از دوستان اش تکیه کند و بس. باقی دوستان هم صرفن همراه روز خوشی و آسودگی اند.


امروز دو نفر جوان بیست و دو -سه ساله در خانه هنرمندان بر دار کشیده شدند به جرم چاقو کشی و نه به جرم قتل یا تجاوز. کاش روزی بشود ما هنر را ببریم به محله های جرم خیز نه که دار را بیاورند به خانه ی هنرمندان روزی که این همه فقر فراگیر نیاشد در کنار ثروت های انباشته. 


* آیا آدم خیلی مطمئنی را می شناسید که بیاید خانه ی ما یا من بروم پیش اش و یک بار یاد بگیرم با کامپیوتر پکیده چه باید کرد؟؟ ماهیگیری یادم بدهد؟

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن ۱۳۹۱ساعت 18:22  توسط دختره  |