- می دانی قرمز به تو می آید؟
- ممنون.
- به نظر می رسد که بهتری. واقعن حال ات بهتر است؟
نسبت به کی؟ شش ماه پیش؟ گمان ام قدری بهترم. این رنج به تجربه ی پاره شدن عضله ای می ماند، نخست از شدت درد فلج می شوی، می ترسی، قطعن درد با گذشت زمان کم می شود ولی جسم گاه و بی گاه در کارهایی که سابق قادر به انجام شان بود، وا می ماند و آسیب کهنه را یادآور می شود. گمان ام من هم دیگر نمی توانم اعتماد کنم. ناتوانی را باید پذیرفت.
- چند دقیقه پیش که داشتی می خندیدی...؟
- می خندم، چون اگر من بخندم، تو مرا نگاه می کنی و لبخند می زنی. من دوست دارم خیال کنم هنوز مردی هست که خنده مرا دوست دارد.
- بی شک.
- آخرین بار که من بی شک باور کردم مردی دوست ام دارد، به وضوح در حد یک معشوقه ی کم خرج بدبخت تحقیر شدم. فکر می کنی این تکه های شکسته ی به هم وصل شده، تاب یک ضربه تازه را دارند؟
- آدم در بازداشتگاه هم تحقیر می شود ولی باید با گذشته کنار آمد.
- نباید اعتماد می کردم.
- تو باید بیشتر بخندی. خنده ات بهترین انتقام از آدمی است که قدر ات را ندانسته.
- انتقام از کی؟ اولن که اینجا نیست.
-در ثانی که چه بهتر که اینجا نیست.
-