تنهایی رقصیدن

سعی می کنم دروغ نگویم- تمام حقیقت را هیچ وقت نمی شود گفت.

 

- می دانی قرمز به تو می آید؟

- ممنون.

- به نظر می رسد که بهتری. واقعن حال ات بهتر است؟

نسبت به کی؟ شش ماه پیش؟ گمان ام قدری بهترم. این رنج به تجربه ی پاره شدن عضله ای می ماند، نخست از شدت درد فلج می شوی، می ترسی، قطعن درد با گذشت زمان کم می شود ولی  جسم گاه و بی گاه در کارهایی که سابق قادر به انجام شان بود، وا می ماند و آسیب کهنه را یادآور می شود. گمان ام من هم دیگر نمی توانم اعتماد کنم. ناتوانی را باید پذیرفت.

 - چند دقیقه پیش که داشتی می خندیدی...؟

 - می خندم، چون اگر من بخندم، تو مرا نگاه می کنی و لبخند می زنی. من دوست دارم خیال کنم هنوز مردی هست که خنده مرا دوست دارد. 

- بی شک.

- آخرین بار که من بی شک باور کردم مردی دوست ام دارد، به وضوح در حد یک معشوقه ی کم خرج بدبخت تحقیر شدم. فکر می کنی این تکه های شکسته ی به هم وصل شده، تاب یک ضربه تازه را دارند؟

- آدم در بازداشتگاه هم تحقیر می شود ولی باید با گذشته کنار آمد.

- نباید اعتماد می کردم. 

- تو باید بیشتر بخندی. خنده ات بهترین انتقام از آدمی است که قدر ات را ندانسته. 

- انتقام از کی؟ اولن که اینجا نیست.

-در ثانی که چه بهتر که اینجا نیست. 

 

-

+ نوشته شده در  شنبه نهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 1:52  توسط دختره  |