تنهایی رقصیدن

سعی می کنم دروغ نگویم- تمام حقیقت را هیچ وقت نمی شود گفت.

این که معشوق مان از جایگاه اش راضی باشد نگران نباشد و مدام خود را در رقابت با سایر همجنسان اش نبیند یکی از سرچشمه های آرامش در رابطه است و در راس نعمات بهشتی.

به مرد فکر می کنم. به خشم  فروخورده اش از شوخی های من با دوستان مذکرم. به حسادت اش نسبت به هر نوع معاشرت من با هر مردی به جز او در هر سن و سالی. نفرت اش از شنیدن تحسین هر مردی جز او. گیریم تحسین نویسندگانی که صد سال است مرده اند. حسادت اش به عکس آلبر کامو  روی دیوار اتاق ام و  سکوت ام موقع لذت بردن من از لهجه ی بریتیش گوینده ی اخبار BBC با هنگام تماشای عکس های نوود سیاه و سفید. مدام به من القا می کرد که در  جامعه در معرض خطر ام. که از پس مراقبت از خودم بر نمی آیم و لازم است به او گزارش بدهم که کجا هستم کی رفتم کی آمدم. اوایل فکر کردم محبت است که شده راننده ی شخصی من. بعد دیدم عملن از همه ی دنیا بریده ام. دقت کردم دیدم روز هایی که مقنعه سرم بود هیچ نگران نبود که مبادا من زیر باران و برف بمانم ولی اگر دامن می پوشیدم زود خودش را می رساند که مبادا گرما زده نشوم. راوابط مان به آن شکل قابل ادامه نبود. لامصب این مرز باریک نگرانی بی ریا یا کنترل کردن خیلی شکننده است. به خودت می آیی می بینی شده ای مامور گزارش به زندان بان ات.

 به باور من فحشا فقط یک تعریف دارد : به هر دلیلی جز خواست و لذت خودت دیگری را لمس کنی. لازم نیست پولی بین تان مبادله شود که  اسم اش بشود روسپیگری. هر انگیزه ی دیگری جز میل شخصی -ترس یا ترحم یا طمع- هم رابطه ی دو نفر را در حد فحشا فرو می کاهد.

باور دارم شنیدن حقیقت حق آدمی است که مرا می بوسد. حق اش است بداند دوست اش دارم یا نه. کمتر از دیروز یا بیشتر. هیچ وقت آدم خیانت کردن به معنای رایج کلمه نبودم. نه اینکه اخلاق و عرف و مذهب دست و پای ام را بسته باشند.نه- در یک زمان واحد نمی توانم دو نفر را همسان بخواهم و همیشه تکلیف ام با خودم روشن است و انتخاب ام کسی است که بیشتر ته قلب می خواهم اش. عق می زنم اگر مردی را ببوسم که دوست اش ندارم. استعداد ندارم در این زمینه!!!

 اما وای به آن روز که حس کنم زیر ذره بین هستم. مبادا که کسی فکر می کند که می تواند یا حق دارد مرا کنترل کند. یکباره روح تمام فا.حشه های فرانسوی در من حلول می کند تا به طرف ثابت کنم که نمی تواند مرا به بند بکشد. می گذارم به حد مرگ نگران و عصبانی شود. آدم بیماری که قدر وفاداری  خودخواسته ی مرا نمی فهمد و باز کنترل می کند را باید پرت کرد از در بیرون. اگر سند و شاهد و مدرک و کنترل مدام  جای اعتماد میان ما را بگیرد بهتر است هر کدام مان برویم پی کار خودمان.

مردی که می ترسد از بی وفایی معشوق  تلویحن دارد اعتراف می کند که خودش به قدر کافی خوب نیست. من چرا با مردی بمانم که به اعتراف خودش عالی نیست؟ مردی که مطمئن است از عشق بین مان  نمی گوید "چرا دیر کرده ای" یا "کجا بودی". این مرد جان را به لب می رساند بلکه بگوید "دل ام برای ات تنگ شده بود" یا "دل ام می خواهد بیشتر ببینم ات". منتظر جواب هم نمی ماند پدر سوخته.  

 

 


برچسب‌ها: روابط ساده
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۲ساعت 17:43  توسط دختره  | 

 

اعتراف به ترس ها و شکست هامان و حرف زدن در مورد تردیدها و نقطه ضعف هایی که فقط خودمان ازشان باخبر ایم ما را به قدر سال ها به هم نزدیک تر می کند حتا اگر هیچ سخنی از عشق در میانه نباشد.


برچسب‌ها: کاملن بی ربط به عضله ی قلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۲ساعت 0:47  توسط دختره  | 

 

تلاش برای آن که  به تمامی نخواهم اش عبث بود. تردید بین اینکه خودم باشم یا دوراندیش لختی بیش نپایید. دلواپسی دلپذیری با من است مبادا زود باشد برای گفتن خیلی حرف ها.

از خودم پرسیدم: "لذت حدس زدن سلیقه اش/ لذت بو کردن ادکلن اش/ لذت خوردن دست پخت اش/ لذت تماشا کردن اش وقتی حواس اش نیست کی عادی خواهد شد؟" .

پیش تر ها به مرد گفته بودم الکل کاتالیزور خوبی است. نگفتم الکل گاهی فقط بهانه است.


برچسب‌ها: خاطرات خاک خورده
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان ۱۳۹۲ساعت 17:44  توسط دختره  | 

از مرد خبری نبود. به خودم گفتم لابد درگیر خواندن مقاله ای راجع به دعوای عق آور از فرط تکرار ایران و توران در مجله ی مهرنامه است یا دارد به بیهودگی فلسفه ی ویتگنشتاین  می اندیشد. 

مرد هنگام هجوم اندوه کاری با من ندارد. بلد نیست دلداری بدهد. ترجیح می دهد گم و گور شود و تنها شریک  لحظات لذت ام باشد و سلیقه ام را  تحسین کند و اگر به قدر کافی مست باشد خواسته های کوچک ام را فراهم کند. گویا تقدیر نانوشته اش این است که مدام باید بگریزد مبادا خیال کند دیگری را دوست دارد. پنهان می شود تا زمانی که باز دلتنگ من شود؟ نه تا زمانی که تنهایی امان اش را ببرد.

بار بعد که ببینم اش بهش می گویم می توانی همچنان دوست زنی باشی ولی هرگز با او نخوابی و  یا دیگر تن اش را نخواهی - می توانی دعوت  زن را به همراهی در کنسرت و مهمانی رد کنی  یا هرگز برای اش گل نخری و هرگز به شام دعوت اش نکنی ولی وقتی زنی دارد در غم خفه می شود  اگر نباشی- نباشی که لااقل یک دستمال بدهی دست اش که اشک اش را پاک کند -دوستی تان سر آمده است. من آن زنی هستم که در گرداب دست و پا زدم و زنده ماندم و تو یک تلفن نزدی حال ام را بپرسی. مگر من از تو چه می خواستم؟ جز اینکه  بهم بگویی تو می توانی وقتی می ترسیدم کم بیاورم؟

-------------

نوشتم: می دانم رابطه مان بر اساس بی توقعی است- با این همه از خودم می پرسم چرا در یک ماه گذشته که بدترین روزهای عمر ام را گذراندم تو  یک بار حال ام را نپرسیدی.

نوشت: هر چه بگویی حق داری...

-----------------

بخشی از شهامت مرد بودن این است که وقتی اشتباه کرده ای پیش از آنکه خیلی دیر شود بر شرم ات یا بر ترس ات غلبه کنی. 

---------------------------

نوشتم: گمان ام دیگر آن قدر از دوستی مان نمانده که حتا بتوانم از تو دلخور بشوم.

نوشت: حق داری.

 


برچسب‌ها: روابط پیچیده
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان ۱۳۹۲ساعت 20:37  توسط دختره  | 

می توانم با خواندن نوشته ها عاشق آدم ها شوم بی آنکه دیده باشم شان.  لاجرم نویسنده های بهتر را بیشتر دوست دارم و گاه بدجور بهشان  و به معشوق شان حسادت می کنم. تمام عمر ام مقایسه کرده ام و بی تعارف به نظرم مغزی که مقایسه نکند معیوب است. آدم ها را می شود از کلمات شان از منطق پشت نوشته هاشان از ارجاعات شان در متن ها از  زاویه ی دید شان به موضوع شناخت. می شود حدس زد چه قدر باهوش اند. چه قدر کتاب خوانده اند و چه کتاب هایی را بیشتر دوست دارند. چرا مقایسه نکنم متن های خوب و بد را با هم؟ چه طور نادیده بگیرم که نوشته های آقای الف مثل انشای دانش آموز بی استعداد دبیرستانی لنگ می زدند. مدت ها است که نمی خوانم شان. این طور راحت تر ام.

کم کم می فهمم چرا بحث های مان به نتیجه نمی رسید. از نوشته های اش پیدا است امری به نام منطق را نمی فهمد هرچند مثل تمام آدم های دنیا ادعا دارد منطقی است. دانستن منطق امر فطری نیست همین طور که ذوق طنز یا درک هنر های تجسمی. اگر من در این مملکت کاره ای بشوم  علاوه بر تدریس تاریخ  واقعی در تمام  پایه های تحصیلی خواندن دو واحد منطق و فلسفه را برای عموم اجباری می کنم. منظور ام از فلسفه طبعن شیخ مفید و ملاصدرا و نیست. ولتر و اسپینوزا و هگل مرادم اند. در ذهن الف آمار همان قدر ارزش داشت که حکایتی از مولانا. نظریه ی فوکو در مورد تلاش حکومت برای تعیین مرزهای جنون و سلامت همان قدر اهمیت داشت که  فلان حرف دکتر سروش. سیستم ارزش گذاری مان از اساس  متفاوت است. 

فکر نمی کنم در این سن و سال امیدی به تغییر سلیقه ام باشد. ادبیات قسمتی جدی از لذات زندگی من است. اگر نتوانم این  خواندن را با دیگری تقسیم کنم جایی از رابطه مان لنگ می زند. الف رفیق بی نظیری است ولی کاش مهربانی کافی بود برای معاشرت با آدم ها. ذهن های ساده را دوست ندارم. می دانم دقیقن کدام مرد مرا گرفتار این مصیبت کرد این وسواس واژه ها  و  وسوسه ی درک مفاهیم  زبانی بیچیده: پدرم. همان روز که در ده سالگی بهم گفت برو فلسفه بخون بچه ای و نمی فهمی چی می گی. قبل از تو این سوالات را پرسیده اند و جواب داده اند.

---------

تیتر از جوک های محبوب ام. روی تعریف کردن اش را هم ندارم.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان ۱۳۹۲ساعت 0:19  توسط دختره  | 

 

خاطرات کهنه ام را با تو قسمت می کنم تا جا برای خاطرات تازه باز کنم.

 


برچسب‌ها: روابط پیچیده
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان ۱۳۹۲ساعت 1:52  توسط دختره  | 


یک صبح سرد دی ماه قبل از روشن کردن شومینه، خزیده بودم زیر لحاف در تخت یکنفره کنار او. از روی بریده ی روزنامه ای که همیشه در کیف پول اش بود، زیر گوش ام خواند: صبحانه ی گلوگاه پنهانی منی ... .

هرچند انکار آن صبح عبث بود، بعدها از اساس عشق را انکار کرد .

----------

قهوه خوردیم و سیگار کشیدن مرا تماشا کرد. من حرف زدم و او گوش داد. او حرف زد و من مخالفت کردم. به خانه که رسیدم پشیمان شده بودم از پرحرفی ام. به زحمت بیست و دو  ساله بودم و دل ام می خواست مرد مرا جدی بگیرد. سکوت چند روزه ام اثر کرد. عاقبت ایمیل زد :

بیا! بیا! که مرا با تو ماجرایی هست.          بگوی اگر گنهی رفت و گر خطایی هست.

روا بود که چنین بی حساب دل ببری؟       مکن که مظلمه ی خلق را جزایی هست.

هزار نوبت اگر خاطرم بشورانی              از این طرف که من ام همچنان صفایی هست.

-----------------------

گمان ام آدم ها را می شود از شعرهایی که دوست دارند شناخت. 

--------------------------------

شعر محبوب ام ذکر این روزهام شده است:

انسان زاده شدن تجسد وظیفه بود

توان دوست داشتن و دوست داشته شدن

توان شنفتن

توان دیدن و گفتن

توان اندوهگین و شادمان شدن 

توان خندیدن به وسعت دل،توان گریستن از سویدای جان 

.... توان غمناک تحمل تنهایی؛تنهای،تنهایی،تنهایی عریان.

انسان دشواری وظیفه است. 

--------------------------------------------------------

*  عاشقانه ای از نزار قبانی


+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان ۱۳۹۲ساعت 2:16  توسط دختره  | 

میان صحبت با دوستی قدیمی فهمیدم که مردی که زمانی عاشق اش بودم، دو سال می شود که به شیوه ای بسیار سنتی ازدواج کرده است. دیگر وقت اش بود بپذیرم مرد برای همیشه رفته است. بی آنکه بخواهم خودم را گول بزنم چندان از شنیدن خبر ناراحت نشده ام. چهار سال است که با مرد یک کلمه صحبت نکرده ام. مرد پولدار شد و عوضی شد و رابطه ی ما تمام شد. تابستان سال 88 محک خوبی بود که بدانی هر کس چند مرده حلاج است یا چه قدر بزدل است. مرد آن سال از همه ی مواضع سیاسی اش استعفا داد و دست به دامان الکل شد. از اول هم اعتقادات اش خیلی استحکامی نداشت. تفکر اش بیشتر پزی روشنفکرانه بود. در ادعا بی خدا بود ولی برای دفع اجنه می رفت پیش دعا نویس. حالا شنیده ام زیر سایه ی باده نوشی مدام چاق تر هم شده، گمان ام عاقبت روزی الکلی شود. 

مرد را دیگر دوست ندارم. شاهد ام اینکه از تصور بوسیدن او یا خوابیدن با او منزجز می شوم. دل ام برای اش نمی رود. به یاد اش رویا نمی بافم. به یاد مردان دیگری رویا می بافم که بعضی هاشان بیچاره ها روح شان هم خبر ندارد از فتنه ها و خیالات در سر من. یک جور رها شده ام. چند روز پیش می خواستم بهش زنگ بزنم و بپرسم تو واقعن چرا روز آخر آن حرف های تلخ را به من زدی؟  نمی شد محترمانه تمام اش کنی؟  حالا می دانم که تا سال ها بهش زنگ نخواهم زد. 

زنی که امروز هستم زیباتر و قوی تر و تحصیل کرده تر است و انتخاب ام چیزی بیش از او است. معشوقی بهتر و مهربان تر و ترجیحن با بدنی ورزیده تر و اعتقاداتی قابل دفاع. باورم نمی شود که الان شاد ام. انگار هراسی در دل ام بود که مبادا اتفاقی در خیابان ببینم اش و مبادا او بگوید دلتنگ من است. دیگر خیال ام راحت است که تصمیم گرفته یک مرد معمولی باشد با جیب پر پول و بسیار دور از رویاها و ادعاهای اش در آن سال ها. دیگر جذابیتی برای ام ندارد.  

در خلسه ای هستم نامنتظره و دلپذیر.


برچسب‌ها: اعترافات, روابط پیچیده
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان ۱۳۹۲ساعت 15:3  توسط دختره  |