تنهایی رقصیدن

سعی می کنم دروغ نگویم- تمام حقیقت را هیچ وقت نمی شود گفت.

نیمرخ مردانه ی خواب آلوده اش را نگاه می کردم. از خودم پرسیدم: آیا می داند زیبا است؟ داشتیم فیلم عاشق/lover را تماشا می کردیم. بی پروا از عاشقی های ام در 16 سالگی برای اش می گویم. این که نگران نمی شود، حسادت نمی کند، برای ام بسیار دلپذیر است. انگار آن قدر از حال و آینده مطمئن است که گذشته ام هیچ نگران اش نمی کند. من؟ سعی می کنم خونسرد و صبور باشم و کمی اعتماد کنم. 

یک مرحله ای در دوست داشتن هست که می دانی یک نفر را هرگز فراموش نخواهی کرد. یک مرحله ای هست که کارهایی را که سال ها گفته ای نخواهی کرد با میل انجام می دهی. خم کردن خط قرمز ها خاصیت دوشت داشتن است.

از خودم پرسیدم: مطمئنی دوست اش داری؟ دیدم علی رغم تمام شعار هایی که در مورد آزاد بودن آدم ها در رابطه می دهم اگر امروز برود پی کار خودش دلتنگ خواهم شد. دل ام می خواهد از حضور من شاد باشد، بهترین غذا را بخورد، بهترین لباس را بپوشد، خوب استراحت کند، موفق باشد و من الویت اول اش باشم.

گفتم آژانس می گیرم. خسته ای، بخواب. 


برچسب‌ها: روابط ساده
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۲ساعت 0:4  توسط دختره  | 


زندگی واقعی هیچ شبیه رویاها و پیش فرض هام نیست. به خودم می گویم این شرایط متفاوت الزامن دشوار یا تلخ نیست. نترس. دل ام؟ دل ام نمی دانم کجا ست. ور خوش بین و بدبین ذهن ام در حال جنگ صلیبی اند.

مرد می گوید تو در انتخاب واژه ها سختگیر هستی. دو دوتا چهار تا می کنی در ابراز محبت.

من فکر می کنم زیادی صریح و صادق ام. جوری که نمی توانم بدون احساس تهوع الکی قربان صدقه کسی بروم مگر اینکه واقعن حرف ته ته دل ام باشد. به نظرم حرفی که نتوانی سرش قسم بخوری یعنی حرف مفت یعنی حرف برای گذران امور و خوش خوشان دیگری و راه افتادن کار؛ مثل فرمایشات بطری ومنقل و مستی و حرف های زیر پتو.

  آدم ها از یک حدی که به هم نزدیک تر می شوند با گوشه های تیز شان همدیگر را خراش می دهند و آیا گوشه های تیزم  صیقل خواهند خورد؟ 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 12:22  توسط دختره  | 

مرد گفت: امروز اولین موهای سفید را تو خط ریش ام پیدا کردم. 

گفتم: خیلی هم بهتر. اصلن تو خیلی قیافه ات پسرانه است. ده سال جوان تر بی تعارف. 

ته دل ام یکی می گفت: ولی من می ترسم پیر بشوم و تو همین قدر قیافه ات عالی بماند و  آن روز دیگر مرا نخواهی. 

گفتم: نگران نباش. طبیعت در حق زن ها بی رحم است. خطوط دور چشم که مردها را جذاب می کند زن ها را فقط پیر می کند. 

سر بردم کنار گردن اش. پلک هایم را بستم و سعی کردم یادم بماند جزئیات این لحظه را؛مثل یک عکس فوری: بوی اکلن اش را، پرپشتی موهای کوتاه اش را، گرمی تن اش که همیشه گرمتر از من است، صدای نفس اش و برق چشم های بازیگوش اش را.  کاش می شد این لحظه را به دام انداخت.


برچسب‌ها: روابط ساده
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 13:29  توسط دختره  |