تنهایی رقصیدن

سعی می کنم دروغ نگویم- تمام حقیقت را هیچ وقت نمی شود گفت.

1-بچه که بودم طلاق به نظرم بسیار دور و نادر بود. خانواده‏‏‎ی پدری ام تبریزی هستند و  و کلکسیون بی همتایی اند از زن و شوهرهایی که ظاهرن شباهتی با هم ندارند ولی عاشقانه دارند زندگی می کنند و بلاهای پی در پی روزگار را کنار هم دوام آورده اند. نگویید که دلیل اش فقط بساز بودن زن های ترک است. اصلن یکی از نقشه‎های من برای پولدار شدن این است که کتابی بنویسم با عنوان "اصول ازدواج موفق از نظر طبقه ی متوسط تبریزی تبار" و  یک فصل اش را این طور شروع کنم :"مادربزرگ من یک عمر چشم در چشم پسرهاش گفت قدر زن هاتان را بدانید که از سر شما زیاد اند.". مادربزرگ ام قهرمان اولین رمانی که می نویسم.

2-  بهاره زن آقای "ب " در سی و سه سالگی پس از نه سال زندگی مشترک  و یک بچه به طلاق فکر می کند. فرهاد دوست آقای "ب" از من کمک می خواهد که چطور می‎شود بهاره را به ادامه‎ی زندگی راضی کرد. حرفی که بر زبان نمی آید این است که بهاره از رابطه ی جسمی با شوهر اش ناراضی است، متنفر است حتا. فرهاد می گوید بهاره باید عاقل باشد و به آینده فکر کند؛ چرا که ده سال دیگر بهاره یک زن یائسه است که دیگر کسی نگاه اش نمی کند.

3- به فرهاد گفتم من حال ام از شنیدن جمله ی تو به هم می خورد. گفتم خانم مدونا گمان ام پنجاه ساله است ولی ماشالله عین قالی کرمون. گفتم به نظرم با استدلال تو همان بهتر که بهاره که به نظر تو ده سال دیگر بیشتر وقت ندارد، زودتر برود کنار مردی بخوابد که خودش می پسندد بلکه در زندگی اش مدت کوتاهی لذت هم برده باشد. شاید شوهر بعدی اش  فکر نکند مرد پنجاه و چند ساله  دارد خیلی لطف و از خود گذشتگی می کند اگر به زنی حدود چهل سال رضایت بدهد. فرهاد شوکه شده از لحن من.


4- زن ها در ایران زود پیر می شوند. گمان ام آخر اش بهاره از ترس از دست دادن حضانت پسر اش طلاق نگیرد.


 5- در انتخابات ریاست جمهوری شیخی از نامزد شدن گروهی زن تعجب می کند و آن ها را تشبیه می کند به کسانی که در ده راه شان نمی دهند و سراغ کدخدا را می گیرند. آقای ب و دوستان اش هم تعجب کرده اند که آیا لذت بردن هم جز حقوق زن است و ما نمی دانستیم؟



برچسب‌ها: عجایب الموجودات و غرایب المخلوقات
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد ۱۳۹۲ساعت 18:14  توسط دختره  |