روز به روز بیشتر از پدرم متنفر می شوم.
امروز شیشه های هال را شسته ام خانه را گرد گیری کرده ام. ناهار گرم کرده و ظرف ها را شسته ام. میوه شسته ام و سالاد درست کرده ام.
پدرم تازه دو هفته ای است که بعد از بیماری و جراحی به روز های قبل از عمل برگشته (به قیمت سه ماه جان کردن و لگن خالی کردن و حمام کردن اش توسط من) امروز رفته در همان انباری که من یک تنه مرتب کرده ام اش و نمی دانم دنبال کدام آشغالی می گردد. نگران اش شدم و برای اش چایی بردم در انباری.
غر می زند که چرا یادداشت نکرده ای در هر بسته ای چیست. اصلن هیچ تشکری نمی کند و نمی پرسد که چه طور این آشغال دانی را دست تنها جمع کرده ای و جا برای روزنامه های ده سال پیش باز کرده ای. جای تشکر می گه این جا نظم ندارد. پدرم بیمار روحی است چوب پرده های کج دو تا خانه قبل مان، موکت کثیف، شلنگ گاز پاره را هم نگه می دارد.
پرده های توری 35 سال پیش را پیدا کرده که زرد شده اند و می گه تو بیخود گفتی این پرده های زرد شده این ها رنگ اش زرد بود از اول. می گم کهنه شده بابا در عکس های آلبوم رنگ سفید آن روزها شان معلوم است. بید خورده است. می گه این پرده ها برای من عزیز اند ازشون خاطره دارند. این ها مال قبل از تولد تو است شرف دارند به وجود تو. عشق من این ها هستند.
می گم بابا عاشق اشیا شده ای؟
می گه گم شو. برو بغل بوی فرند هات. هر وقت از این خونه بیرون رفتی حق داری نظر بدی.
باید همان پارسال می رفتم ور دل بوی فرندم در آمریکا با منت و عزت زندگی می کردم و پدرم را مریض ول می کردم تا قدر مرا بداند.
به واقع من کلفتی بیش نیستم از دید پدرم. آشپز و کلفت و پرستار و کیسه ی بکس. تنهایی خونه پیدا کردم. تنهایی اسباب کشی کردم. شب بیمارستان کنار تخت اش بیدار ماندم. این هم مزد ام. خودخواه تر و قدر ناشناس تر از این آدم در دنیا نیست. آن روز ها که مست تو خونه زمین می خورد باید ول اش می کردم به امان خدا و در خانه و می بستم و می رفتم بغل دوست پسرم.