تنهایی رقصیدن

سعی می کنم دروغ نگویم- تمام حقیقت را هیچ وقت نمی شود گفت.

لحظاتی هست که نمی دانم بدبینی و ترس ام ناشی از تجربه های تلخ گذشته است یا فاز افسردگی یا تحلیل درست ناخودآگاه ام از آینده ی محتمل برای رابطه. به خودم می گویم یادت باشه ترس از تنهایی دلیل خوبی برای ادامه ی رابطه نیست همان طور که وحشت از جدایی و اندوه دلیل خوبی برای پایان دادن زودهنگام رابطه. 

 

سعی می کنم مشکلات ام با پدرم مرا تلخ نکند. از دعوا از کشمکش از بحث  از ناسپاسی خسته شده ام. حواس ام هست که انرژی ام را کمتر به هدر بدهم و بی خیال باشم. آسان نیست.

یک فرصت کاری که مدتی بهش دلخوش بودم احتمالن به نتیجه نخواهد رسید باید جاهای جدید را آزمایش کنم. آخر هفته ی آینده گزارش هفته را اینجا می نویسم. شاید کمک ام کند بیشتر تلاش کنم.

 


برچسب‌ها: روزمرگی
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی ۱۳۹۲ساعت 10:59  توسط دختره  | 

پرسید: حالا این پسره چه جوری است؟ خوب ئه؟

گفتم: کی؟ چی؟

- لوس نشو. هر وقت بک گراند لپ ات عکس زوج هایی ست که دارند هم را می بوسند یعنی حال ات خوب است.

- دیگه چی؟

-وقتی عکس دخترهای موبلند دامن پوش است، تنهایی و غمگینی. وقتی عکس جک و جانور است، افسرده ای و تلاش می کنی خودت خودت را شاد کنی. ...

- برو سر کار ات کم فضولی کن.


* به آدم های خوشحال توی عکس این روزها کمتر حسادت می کنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۲ساعت 16:44  توسط دختره  | 

من جان سخت ام. فعلن نگران نباشید. 

-----------

انگار دل ام بخواهد دوباره گیتار بزنم. یا حال ام خیلی بد است یا حال ام خیلی خوب است. گمان ام هر دو.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی ۱۳۹۲ساعت 11:40  توسط دختره  | 

روز به روز بیشتر از پدرم متنفر می شوم. 

امروز شیشه های هال را شسته ام خانه را گرد گیری کرده ام. ناهار گرم کرده و ظرف ها را شسته ام. میوه شسته ام و سالاد درست کرده ام.

پدرم تازه دو هفته ای است که بعد از بیماری و جراحی به روز های قبل از عمل برگشته (به قیمت سه ماه جان کردن و لگن خالی کردن و حمام کردن اش توسط من) امروز رفته در همان انباری که من یک تنه مرتب کرده ام  اش و نمی دانم دنبال کدام آشغالی می گردد. نگران اش شدم و برای اش چایی بردم در انباری. 

غر می زند که چرا یادداشت نکرده ای در هر بسته ای چیست. اصلن هیچ تشکری نمی کند و نمی پرسد که چه طور این آشغال دانی را دست تنها جمع کرده ای و  جا برای روزنامه های ده سال پیش باز کرده ای. جای تشکر می گه این جا نظم ندارد. پدرم بیمار روحی است چوب پرده های کج دو تا خانه قبل مان، موکت کثیف، شلنگ گاز پاره را هم نگه می دارد.

 پرده های توری 35 سال پیش را پیدا کرده که زرد شده اند و می گه تو بیخود گفتی این پرده های زرد شده این ها رنگ اش زرد بود از اول. می گم کهنه شده بابا در عکس های آلبوم رنگ سفید آن روزها شان معلوم است. بید خورده است. می گه این پرده ها برای من عزیز اند ازشون خاطره دارند. این ها مال قبل از تولد تو است شرف دارند به وجود تو. عشق من این ها هستند.

می گم بابا عاشق اشیا شده ای؟

می گه گم شو. برو بغل بوی فرند هات. هر وقت از این خونه بیرون رفتی حق داری نظر بدی. 

باید همان پارسال می رفتم ور دل بوی فرندم در آمریکا با منت و عزت زندگی می کردم و پدرم را مریض ول می کردم تا قدر مرا بداند.

به واقع من کلفتی بیش نیستم از دید پدرم. آشپز و کلفت و پرستار و کیسه ی بکس. تنهایی خونه پیدا کردم. تنهایی اسباب کشی کردم. شب بیمارستان کنار تخت اش بیدار ماندم. این هم مزد ام. خودخواه تر و  قدر ناشناس تر از این آدم در دنیا نیست. آن روز ها که مست تو خونه زمین می خورد باید ول اش می کردم  به امان خدا و در خانه و می بستم و می رفتم بغل دوست پسرم. 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی ۱۳۹۲ساعت 17:36  توسط دختره  | 

1-مرد با تعجب گفت: چند بار دل ات شکسته شده؟ چه طور هنوز می توانی اعتماد کنی و جرات می کنی که دوباره مردی را دوست داشته باشی؟

گفتم: دوست داشتن با عشق فرق دارد. من همه ی این سال ها بعد از آن عشق خام شانزده سالگی فقط یک بار دیگر عاشق شدم، عاشق تدی. عشق بین مان هم مدت ها پیش از آنکه رابطه مان صراحتن تمام شود، ته کشیده بود. او عوض شده بود و دیگر قبول اش نداشتم. دل ام خیلی نمی گرفت که  مال من نباشد چون برای من دیگر قبله ی آمال نبود. نمی خواستم روزی پدر بچه ام بشود. این که فارغ از امکان ازدواج کردن یا نکردن بتوانی تصور کنی مردی آن قدر خوب است که روزی پدر بچه ات باشد، حد قابل ملاحظه ای از عشق است برای من. ولی از روزهایی که کنار او گذراندم پشیمان نیستم. به نظرم دیگر توان و شهامت اش را ندارم که دوباره کسی را بی حد دوست بدارم و خودم را در معرض خطر  به گریه افتادن بگذارم.

-------------------------------

2-نگفتم: بعد از تدی من خودم را برای تنها ماندن آماده کرده ام. بارها گریه کردم و هر بار گفتم یاد بگیر که کمتر دوست داشته باشی. یاد بگیر ان طور که زنان خوشبخت پند ات می دهند سیاست داشته باشی. پذیرفتم که هر مردی علی رغم ادعاها و قربان صدقه هایی که امروز به من می گوید فردا ممکن است بگوید دیگر نمی خواهد صدای ام را بشنود. به خودم گفتم هیچ مردی را جزء ثابت زندگی فرض نخواهم کرد. به جای تکیه کردن به دیگری باید جای پاهای محکم انتخاب کنم.  تجربه های بعدی نشان داد که چه قدر این پیش آگهی و فرض بدبینانه ی اولیه ی من نجات بخش بود و هست. مردها زندگی و نقشه های آینده شان را برای من عوض نمی کنند.

----------------------------------------

3-گفت: خاک بر سرت. برای کسی بمیر که برات تب کنه. تو چه قدر ساده ای آخه. 

رفیق ام بود از همان رفیق ها که روز به روز تعدادشان کمتر می شود و فرودگاه لعنتی دانه دانه شان را می بلعد و می فرستد یک جای دور. امشب نیست که با بغض بروم خانه اش بگویم من داغون ام؛ نپرس. او بگوید معده ات که داغون نیست پس بیا عرق بخور گور پدر همه ما مردها.

-----------------

4-گاه فراموش می کنم که من تنها هستم. که به قدر کافی مشکل در زندگی دارم که خودم را درگیر مشکلات  کس دیگری نکنم. الویت اش نیستم من جز تفریحات دلچسب و عزیز اش هستم و این برای من کافی نیست.  دل ام گرفته که مرد راضی شده چند روز من بی خبر و دلواپس بمانم. لابد به نظرش محبت و نگرانی و توجه  مدام من مسخره و بی معنی آمده. باید یاد بگیرم مردها را همان قدر که خودشان راغب اند و لیاقت دارند دوست بدارم.  باید یاد بگیرم به فاصله ها احترام بگذارم. 

فردا حال ام بهتر می شه.

-------------------------




برچسب‌ها: روابط پیچیده
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی ۱۳۹۲ساعت 22:56  توسط دختره  | 

تا اخر سال 2014

1- کار مربوط به رشته ام پیدا کنم و پس انداز کنم. 

2- کمتر در اینترنت وقت بگذرانم و بیشتر کتاب بخوانم. گاهی بنویسم. 

3- دست کم 3ساعت در هفته  ورزش کنم  و به وزن ایدهآل 46 کیلو برسم. کمتر شکر و شیرینی و خامه و پنیر پیتزا و مایونز بخورم. هر روز ویتامین c، یک لیوان شیر و میوه بخورم.

4- سال آینده زبان فرانسه خواندن را شروع کنم.

5- روزی 2 صفحه ادبیات انگلیسی بخوانم.

6- ماشین بخرم.

7- برم دانشگاه یا دکترا بگیرم یا یک فوق لیسانس جدید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی ۱۳۹۲ساعت 15:23  توسط دختره  | 

هر بار مدتی که از آخرین بگو مگو و دعوا می گذرد ورِ فراموش کارِ ذهن ام دست به کار می شود و تشویق ام می کند دوباره دوست داشتن پدرم را از سر بگیرم. هر بار که از نو سعی می کنم دوست اش داشته باشم، با رفتار اش به من یادآوری می کنم که رابطه ی ما صرفن بر اساس منافع مشترک، وظیفه ی فرزند در قبال پدر پیر و به لطف وجدان انسان و کمالگرایی ام در ملاک های اخلاقی، قابل ادامه است. میل پدرم به اعمال قدرت و کنترل کردن همه چیز- حتا جای نمکدان در کابینت آشپزخانه - و عدم پذیرش حرف مخالف ولو که درست باشد، عق آور است. بی اطلاعی اش از اجتماع امروز همراه با ناسپاسی اش در برابر جان کندن های من حرف های تلخ اش را تبدیل به ملغمه ای سخنان آشفته ی بی منطق خنده دار کرده است.

از اینکه اشتباهات اش را ماله بکشم خسته شده ام. انتظار دارد یک کلمه نگویم که تقصیر او بوده در مورد تمام بلا هایی که گرفتار اش هستیم از یک عمر زندگی در خانه ی اجاره ای گرفته تا دعوا با دکتر و  مرد همسایه و راننده ی آژانس. حتا حاضر نیست بپذیرد گوش های اش سنگین شده و سمعک وسیله ی لازمی است و مردم وظیفه ندارند داد بکشند تا ایشان بشنود. پدرم دل اش می خواهد من هم کار کنم هم خانه را اداره کنم هم بشینم به تفسیر های ابلهانه اش از اخبار روز گوش کنم و زندگی شخصی ام را هم بگذارم در کوزه. که البته من زیر بار نمی روم. 

تنها راه اش دوست نداشتن است. اگر دوست اش نداشته باشم کمتر از حرف های نامربوط اش رنج می کشم و کمتر احتمال دارد روزی منفجر شوم و در خانه را پشت سرم ببندم و دیگر تا آخر عمر اسم اش را نیاورم. باید صبور باشم. انسان دشواری وظیفه است.




ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی ۱۳۹۲ساعت 3:6  توسط دختره  | 

 

گفتم سال ها است دست کم ماهی یک بار خواب می بینم تمام دندان هایم لق شده اند و یکی پس از دیگری از  ریشه در می آیند. از کابوس های شبانه مان حرف می زدیم بلکه خواب هامان سبک تر شوند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی ۱۳۹۲ساعت 15:41  توسط دختره  |