یک صبح سرد دی ماه قبل از روشن کردن شومینه، خزیده بودم زیر لحاف در تخت یکنفره کنار او. از روی بریده ی روزنامه ای که همیشه در کیف پول اش بود، زیر گوش ام خواند: صبحانه ی گلوگاه پنهانی منی ... .
هرچند انکار آن صبح عبث بود، بعدها از اساس عشق را انکار کرد .
----------
قهوه خوردیم و سیگار کشیدن مرا تماشا کرد. من حرف زدم و او گوش داد. او حرف زد و من مخالفت کردم. به خانه که رسیدم پشیمان شده بودم از پرحرفی ام. به زحمت بیست و دو ساله بودم و دل ام می خواست مرد مرا جدی بگیرد. سکوت چند روزه ام اثر کرد. عاقبت ایمیل زد :
بیا! بیا! که مرا با تو ماجرایی هست. بگوی اگر گنهی رفت و گر خطایی هست.
روا بود که چنین بی حساب دل ببری؟ مکن که مظلمه ی خلق را جزایی هست.
هزار نوبت اگر خاطرم بشورانی از این طرف که من ام همچنان صفایی هست.
-----------------------
گمان ام آدم ها را می شود از شعرهایی که دوست دارند شناخت.
--------------------------------
شعر محبوب ام ذکر این روزهام شده است:
انسان زاده شدن تجسد وظیفه بود
توان دوست داشتن و دوست داشته شدن
توان شنفتن
توان دیدن و گفتن
توان اندوهگین و شادمان شدن
توان خندیدن به وسعت دل،توان گریستن از سویدای جان
.... توان غمناک تحمل تنهایی؛تنهای،تنهایی،تنهایی عریان.
انسان دشواری وظیفه است.
--------------------------------------------------------