مرد هنگام هجوم اندوه کاری با من ندارد. بلد نیست دلداری بدهد. ترجیح می دهد گم و گور شود و تنها شریک لحظات لذت ام باشد و سلیقه ام را تحسین کند و اگر به قدر کافی مست باشد خواسته های کوچک ام را فراهم کند. گویا تقدیر نانوشته اش این است که مدام باید بگریزد مبادا خیال کند دیگری را دوست دارد. پنهان می شود تا زمانی که باز دلتنگ من شود؟ نه تا زمانی که تنهایی امان اش را ببرد.
بار بعد که ببینم اش بهش می گویم می توانی همچنان دوست زنی باشی ولی هرگز با او نخوابی و یا دیگر تن اش را نخواهی - می توانی دعوت زن را به همراهی در کنسرت و مهمانی رد کنی یا هرگز برای اش گل نخری و هرگز به شام دعوت اش نکنی ولی وقتی زنی دارد در غم خفه می شود اگر نباشی- نباشی که لااقل یک دستمال بدهی دست اش که اشک اش را پاک کند -دوستی تان سر آمده است. من آن زنی هستم که در گرداب دست و پا زدم و زنده ماندم و تو یک تلفن نزدی حال ام را بپرسی. مگر من از تو چه می خواستم؟ جز اینکه بهم بگویی تو می توانی وقتی می ترسیدم کم بیاورم؟
-------------
نوشتم: می دانم رابطه مان بر اساس بی توقعی است- با این همه از خودم می پرسم چرا در یک ماه گذشته که بدترین روزهای عمر ام را گذراندم تو یک بار حال ام را نپرسیدی.
نوشت: هر چه بگویی حق داری...
-----------------
بخشی از شهامت مرد بودن این است که وقتی اشتباه کرده ای پیش از آنکه خیلی دیر شود بر شرم ات یا بر ترس ات غلبه کنی.
---------------------------
نوشتم: گمان ام دیگر آن قدر از دوستی مان نمانده که حتا بتوانم از تو دلخور بشوم.
نوشت: حق داری.
برچسبها: روابط پیچیده