به میم فکر می کنم به تفاوت های عمیق مان. به این که طی این سال ها در دو جهت مخالف پیش رفتیم و عوض شدیم. هیچ کس حدس نمی زند ما با این همه تفاوت بتوانیم با هم دوست باشیم. هیچ کس وقتی ما را کنار هم می بیند شک نمی کند که همدیگر را دوست داریم. از اختلافات مان رنج می کشیم و ولی اعتماد بین مان دست نخورده است. حتا وقتی هم را قبول نداریم از هم حمایت می کنیم. صراحت بین مان نایاب است. دوستی با میم حدی از محبت و پذیرش بی قید و شرط است که هرگز با دیگری تجربه نخواهم کرد.
تفریحات مشترک کمتری نسبت به روزهای دبیرستان داریم ولی هنوز شادی او، شادی من است و غم اش اندوه ام. گاه مدت ها با هم حرف نمی زنیم ولی خاطرم جمع است که اگر کارد به استخوان اش برسد یا تردید اساسی دامنگیر اش شود حتمن نظر مرا می پرسد. می دانم همیشه آماده شنیدن حرف های من است. می داند اولین نفر است که شادی های بزرگ ام را شریک می شود. این سال های پیش آمده غم ها و گرفتاری ها را از او پنهان کنم. دوست داشتن گاه دشوارتر می شود.
بعید می دانم شب عروسی خودم این قدر نگران و هیجان زده باشم.