2- به این فکر می کنم که مرد حتا برای نگه داشتن من از مصرف کردن بچه اش هم دریغ نکرد. برای تظاهر به عمق رابطه ای که اساسن جز یک دروغ کش دار نبود. آدمی که حتا ادعا داشت می خواهد پدر بچه ی احتمالی من باشد در این حد لجن بود. نه واقعن شانس آورده ام. دو سال اتلاف زندگی باز بهتر از گرفتار شدن تا پایان عمر وسط جهنم است. از دور که به گذشته نگاه می کنم می بینم شانس آورده ام ولی خوب زمان برد تا بتوانم اینجا بایستم و از این زاویه ماجرا را ببینم.
3- با همه ی این غر زدن ها به نظرم حال ام عمیقن دارد بهتر می شود. به نظر می رسد رشته ای که دوست دارم را عاقبت پیدا کرده ام و خوب - دست کم بهتر از سابقه ی تنبلانه ام - درس می خوانم. متاسفانه حافظه ام هیچ تناسبی با هوش ام ندارد و ممکن است امسال قبول نشوم. قطعن سال بعد دوباره تلاش می کنم و قبول می شوم. حال ام بهتر است آدمی که به آینده فکر می کند و نقشه می ریزد حال اش بهتر است.
4- دل ام می خواهد دوباره ورزش کنم و برقصم. با توجه به این زانو درد قدیمی بعد از امتحان ام باید دست خودم را بگیرم و ببرم مطب دکترهای مختلف. لیست کارهای مانده آن قدر دراز است که وحشت دارم مرور اش کنم. عجالتن یکی خط خورد با وبلاگ ام آشتی کردم.
5- میم آخر هفته عروسی می گیرد. خودش خوشحال است. من هم سعی می کنم خوشبین و خونسرد باشم.
6- فیلم می بینم. با آدم ها کمتر بحث می کنم. یاد گرفته ام در برابر حدی بیشتر از بلاهت هر چند دشوار باشد، سکوت کنم.
7- گمان ام دارم بزرگ می شوم.